به نام خدا
امروز 14 مرداد سال 88 که فردا می شه 15 مرداد و همچنین 15 شعبان و روز ولادت اقا امام زمان (عج) .
امروز مثل همه 14 ها روزه قشنگی برای من بود
یا بهتر بگم قشنگ شد
دیشب تا 4 صبح داشتم مثل همه چهار شنبه ها اتود کلاس گرافیکمو می زدم بعد می خوابیدم و 7 بیدار می شدم امما امروز تا 10:15 بیهوش بودم یهو از خواب پریدم و نفهمیدم چه طور حاضر شدم ...
رسیدم مترو و خلاصه یهو قیافم اینجوری شد که می بینین
دستام داشت یخ می زد به زور جون کندن 1 پیامک فرستادم واسه خرسیو اینقد رفته بودم تو هپروت که متوجه جوابش نشدم
خرسی تو واگن بقلی بود من پیاده شدم و زول زدم به خرسی که تو مترو داشت می رفت
اااااا... پیامک تا دیدمش زنگیدم به خرسی و ...
ولی انگار خواب بودم و الان که از خواب بیدار شدم خرسی مثل همیشه داره با چشمای مهربونش عشقمو تحسین می کنم
خرسی جونم عزیزم دوستت دارم
عاشقتم
اره ؛
شادم و آروم
آرامش درونی ؛
نمی ذونم چرا اما احساس می کنم روزهای خوبی منتظرم هستند ؛
با اینکه این روزا بد جور مریضم و درد می کشم اما خوشحالم چون این درد ها بار گناهامو کم می کنن
کنکور هم خوب دادم و تا جوابش بیاد شبا کابوس می بینم که زمان ثبت نام داره می گذره و من جا موندم
کلی کار دارم
زبان کار کنم ، نقاشی بکشم ، خط کار کنم ، کلی چیز میز هم می خوام بدوزم آخه خیاطی هم بلدم ( ا زهر انگشتم 15 تا هنر می ریزه)
گرافیکمم که این ترم آخرمه
برای ترم بعد م یخوام برم کلاس گریم تا از شر این آرایشگاه ها که تاپاله می چسبونن به صورتم راحت شم ( اااا... چه بی ادب شدم همش تقصیر این لول جونه
)
وای خرسی جونم کجا بودی چند روز گمت کرده بودم ؛ حالا که پیدات کردم قول می دم عین آدم بخوابم و کار هامو انجام بدم